

خسته شدم
از گفتن آنچه نمی شود
گفت. بیژن جلالی *
گویی دیگر عادت کرده ایم. از بس زشتی و پلشتی دیده ایم، معنای زیبایی را گم کرده ایم. به خود قبولانده ایم که سرنوشت محتوممان دست و پا زدن در این مرداب است.مردابی که به قول فروغ جز جای تخم ریزی حشرات فساد نیست.از بس در بند بوده ایم، دیگر معنای آزادی را فراموش کرده ایم. از بس که قدغن بوده ایم یادمان رفته است که تنها صداست که می ماند.همه چیزمان شبیه همه چیزمان شده است. چشمانمان دیدن ِ زیبایی ها را از یاد برده است و گوش هایمان نیوشیدن آوای دل انگیز را.هر چه می بینیم و می شنویم سیاه است و محزون.کوچه هایمان پر از عسس هایی شده است که شادابی و نشاط را حد می زنند.
" و زندان ها انباشته از مغر هایی ست
که اونیفورم ها را وهنی به شمار آورده اند..."**
چهار نفر از دوستانمان که اونیفورم ها را وهن کرامت انسان دانسته اند امروز به بند کشیده شده اند. رسالت این اونیفورم ها ستاندن ِ شجاعت است از فرزندان صادق این مرز و بوم که اگر جز این می بود امروز صادق شجاعی در زندان چه می کرد؟ مهدیه گلرو ،مجید دری و سعیدفیض الله و دیگران بسیار. رسالت اینان ستاندن شجاعت است از دلها.
دیگر تحصیل حق ما نیست. همانگونه که رقصیدن و آواز خواندن و بوسیدن و عشق ورزیدن حق ما نیست. همانگونه که باده خواری را تازیانه ی محتسب در پی است.
تحصیل حق ما نیست. چرا که اونیفورم ها را با آگاهی و دانش سر سازش نیست.اینجا و در این مرداب تنها یک حق ! مسلم وجود دارد و آن اطاعت محض است. اونیفورم ها تنها انسان ِ مطیع و منقاد را دوست می دارند. و امروز چهار نفر دیگر که این اونیفورم ها را به سخره گرفته اند زندانی اند. و زندان ها امروز انباشته از چنین زنان و مردانی است.
* بیژن جلالی. نقش جهان ص ۲۲۶
** احمد شاملو. آیدا درخت و خنجر و خاطره چاپ چهارم انتشارات مروارید ص ۲۴
+ چهقدر آفتاب زمستان تنبل است. مجتبا سمیع نژاد
غمگینم.اما می خواهم به زندگی بر گردم.و زندگی برای من خواندن است و نوشتن.و دوستانم.دوستانی بهتر از آب روان.دوستانی که در این مدت لحظه ای از من غافل نبودند.
می خوانم،می نویسم،رفیق بازی می کنم،پس هستم.
![]()
در گذشت پدرم،آنهم در اوج توانايي و سلامتي جسمي،برايم داغي جانسوز است. داغي كه گمان ندارم روز و روزگاري از راه رسد كه بر آن گرد نسيان بنشيند. اين داغ جان گداز همه به دليل" مرگ" پدرم نيست هر چند آنهم بخشي بزرگ از آن است.آنچه جگرم را مي گدازد، زندگي اوست.زندگي شرافتمندانه اي كه همه با درد و رنج گذشت . او عمري انساني زيست و خود را به خداوندان زر و زور و تزوير نفروخت. گر چه مي توانست آسودگي و عافيت طلبي را پيشه خود سازد اما نخواست.اين شعر اخوان را بسيار دوست مي داشت:
روزگار آسوده دارد مردم آلوده را
غرق در آلودگي دان مردم آسوده را
يا به زندان باش يا همرنگ شو با نا كسان
يا نوار جهل كن بر سر نود گز روده را
![]()
او زندانش ،كشوري به وسعت ايران بود اما با اينكه به راحتي مي توانست از ايران برود اما ماند هر چند در اوج فشارها زماني مي شد كه از ماندن ابراز ندامت مي كرد اما ماند.ايرانش را بسيار دوست مي داشت.
او در وصيت خود نيز نمونه بود.همانگونه رفتار كرد كه زيستنش آنگونه بود. اموال خود را به طور مساوي بين مادرم و چهار فرزندش تقسيم كرد. وصيت كرد كه مراسم ختمش را در مسجد برگزار نكنند زيرا بر اين باور بود كه مسجد جاي عبادت است – آنهم در يك جامعه سكولار و بدون اكراه عمال مذهبي – نه جاي ارائه كوپن ارزاق عمومي و جاي ختم و برگزاري تريبون هاي سياسي و ... . از فرزندانش خواست كه بر جنازه او روحاني نماز نگذارد و در مراسم يادبودش نيز روحاني سخنراني نكند از قول سعدي مي گفت كه اينان:
خويشتن سيم و غله اندوزند
ترك دنيا به مردم آموزند
البته در به اين باور رسيدنش تجربه ي سي ساله جمهوري اسلامي كم تاثير نبود زيرا روحانيوني چون آيت الله منتظري و شريعتمداري و احمد قابل و اشكوري و مجتهد شبستري و ... را دوست مي داشت.
از ما خواست كه در مرگش لباس شيك بپوشيم. او مرگ را چون زندگي گرامي مي داشت.در بيمارستان تا آخرين لحظاتي كه هوش داشت دغدغه بيماران ديگر داشت.بيماراني كه شرايط مناسب مالي نداشتند.چند شماره تلفن از بيماران به ما داد و از ما خواست كه اگر خودش زنده نماند حتما به اين بيماران كمك مالي و معنوي كنيم.
او "بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با همه ي افق هاي باز نسبت داشت.
![]()
تحمل اين درد غم انگيز برايم بسيار غير قابل تحمل تر بود اگر محبت و همدردي دوستانم نبود. در اينجا از زحمات همه ي آنان تشكر مي كنم.
از دوست عزيزم، سر كار خانم دنيا اكبري كه در تمام مدت بيماري پدرم و پس از آن يار و همدم من و خانواده ام بود سپاسگزارم.
از رفيق شفيقم دكتر حسام فيروزي كه چون هميشه در كنارش بودن تسلي بخش جان پرآشوبم بوده است تشكر مي كنم.
از دوست بزرگوارم عبدالله مومني- كه در روزهاي پاياني عمر پدرم وقتي شبي به عيادت پدرم آمد،پدرم به وجد آمد و به من گفت: كه به وجود چنين جواناني افتخار مي كند- سپاسگزارم.عبدالله در مراسم تشييع و يادبود در كنارم بوده است.ممنونم.
از همه كساني كه با شركت در مراسم ياد بود پدرم مرا دلگرم كردند تشكر مي كنم.از دوستان عزيز و بزرگوارم:
مهندس طبرزدي،پرويز سفري،احسان رمضانيان،يوحنا نجدي ،محمد صادقي،علي مليحي،علي جمالي،سپيده پور آقايي،نوشين جعفري،قاسم شيرزاديان،علي كلايي،آرمين قهقايي،نجات بهرامي،مهرداد بزرگ و ديگر دوستان بسيار سپاسگزارم.
از دوستان اكنون در غربتم كه مدام جوياي حال پدرم بودند و پس از در گذشت او با تماس هاي خود مرا دلداري دادند كمال تشكر را دارم.دوستان عزيزم:
احمد باطبي،كيانوش سنجري،كيوان رفيعي،رويا رهبر و ...
از احمد باطبي،عليرضا فيروزي،امير يوسفي و ... كه با نوشتن مطلب در وبلاگ هاي خود ياد پدرم را گرامي داشتند بسيار ممنونم.
به اميد خداوند با شركت و ياري در شادي هايشان بتوانم الطافشان را جبران كنم.
![]()
+ مرگ حریف خاطره ها نمی شود. احمد باظبی
+ سوگواری بهزاد مهرانی. رشید اسماعیلی
+ برای او که همیشه میان ماست. علیرضا فیروزی
مراسم:
روز جمعه از ساعت ۱۴ الي ۱۶ در تالار گلنوش واقع در كرج - جاده ملارد - انبار نفت - جاده شهريار - ايستگاه منظريه منعقد مي شود.
به زودي در چند پست در مورد پدرم،كه يكي از قربانيان نقض حقوق بشر در ايران بود خواهم نوشت.
+ مرگ حريف خاطره ها نمي شود. احمد باطبي
+ براي او كه هميشه ميان ماست علي رضا فيروزي

تا کنون می گفتم از زبان حافظ:
از هر طرف تیر دعا کرده ام رها / شاید در این میانه یکی کارگر شود
اما امروز آن چنان غمگینم که از زبان حسین منزوی می گویم:
ز آسمان آنچه طلب می کنی از خود بطلب / باورم نیست که در ها به دعا بگشایند
با این وجود خداوند معشوقی است در باور من که خلاف خداوندان دروغین زمینی می توان از او گلایه کرد بدون ترس از شحنه و داروغه ها و نمایندگان دروغین و من امروز گلایه مندم.
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ...ما انسانیم با توانایی های بشری.
گله دارم از خداوند و خشمگینم از مدعیان دروغین نمایندگی او که روزگار پدرم و بسیاری از پدران و مادران ما را تباه کردند.وضعیت پدرم بسار بحرانی است.غمگینم.